دانلود پایان نامه

« بدان که کتاب و سنت به ذکر رضا ناطق است و امت بر آن مجتمعند و رضا بر دو گونه باشد، یکی رضای خداوند از بنده و دیگر رضای بنده از خداوند تعالی و تقدس، اما حقیقت رضای خداوند عزوجل ارادت ثواب و نعمت و کرامت بنده باشد و حقیقت رضای بنده اقامت بر فرمانهای وی و گردن نهادن بر احکام وی را. پس رضای خداوند مقدم است بر رضای بنده که تا توفیق وی جل جلاله نباشد بنده مرحکم ورا گردن ننهد و به مراد وی تعالی و تقدس اقامت نکند. از آن که رضای بنده مقرون به رضای خداوند است عزوجل و قیامتش بدان است. و در جمله رضای بنده استواری دل وی باشد بر طرف قضا اما منع و اما عطا و استقامت سرش بر نظاره احوال اما جلال و اما جمال.چنانکه اگر به مع واقف شود، و یا به عطا سابق شود به نزدیک رضای وی متساوی باشد و اگر به آتش هیبت و جلال حق بسوزد و یا به نور لطف و جمال وی بفروزد، سوختن و فروختن به نزدیک دلش یکسان شود. از آنچه وی را شاهد حق است و آنچه از وی بود وی را همه نیکو بود. در جمله بدان که رضا نهایت مقامات است و بدایت احوال و این محلی است که یک طرفش در کسب و اجتهاد است و یکی در محبت و غلیان آن وفوق آن مقام نیست. انقطاع مجاهدت اندر آن است، پس ابتدا آن از مکاسب بود و انتهاء آن از مواهب. کنون احتمال کند که آن اندر ابتدا رضای خود بخود دید گفت مقام است و آن که در اندر انتها رضای خود به حق دید گفت: حال است.»(فروزانفر/1367: 226).
2-2-9-3 نجم الدّین رازی:
«باید بقضای حق رضا دهد، و در تربیت میدان بشرایط شیخی و جهد بندگی قیام نماید. باقی بدانچه حق تعالی راند بر مریدان از یافت و نایافت و قبول و رد راضی باشد، و به احکام ازلی اعتراض نکند». (ریاحی/1377: 247)
2-2-9-4 قطب الدین ابو المظفر منصوربن اردشیر عبادی
در صوفی نامه می نویسد: «حقیقت ایمان در رضا متواری است. هر که را بهره از رضا بیش است، نصیب او از نور ایمان وافرتر است. و رضا خشنود گشتن است در همه احوال به قضا و حکم خداوند تعالی و این رضا آنگه حاصل شود که آدمی بر حقیقت تقدیر و قضا مطلع گردد. و حقیقت قضا و قدر آن وقت مصوّر شود که نور توحید به مدد عنایت و هدایت در دل قرار گیرد و دل برآن منوّر و مزیّن و مصفّا گردد…».(رجایی بخارایی/1358: 667)
2-2-9-5 مولوی:
«رضا آخرین صفت سالک است که چون بدان مقام رسد خدای را قادر در کل علم بیند، و جز از او هیچ کس و هیچ چیزی باکی ندارد، و به احدی جز او امید نبندد. چون سالک به این مرتبه رسد بغض و حسد و کینه و هزاران مفاسد دیگر اخلاقی از دل او رخت بربندد و در عالم هستی جز خیر و لطف و نیکی چیز دیگری نمی بیند. و در مقام است که صوفی غم و غصه را فراموش می کند، و روزگاری به شادی و شادکامی می گذارد، چون دیگر غم نیستی و غصه و کم و کاستی ندارد. و در این مرتبه است که سالک خود به خود ترک دعا می گوید چون در جهانی خالی از بلا و نیستی و کاستی زندگی می کند که همه حاجاتش برآورده است و محلی برای دعا و استغاثه باقی نمی ماند. دیگر از شرایط رضا انقطاع از گذشته و آینده است، چون آن که بر داده خداوند متعال راضی باشد، از هر چه بدو رسد خشنود است و کاری دیگر به ماضی و مستقبل ندارد».(گوهرین/ 1388: 69،70)
2-2-9-6 عزّالدّین محمودبن علی کاشانی
«رضا عبارت است رفع کراهت و استحلای مرارت احکام قضا و قدر و این تفسیر محقق شود که مقام رضا بعد از عبور بر منزل توکّل باشد، چه لازم نیست که با یقین سابقه قسمت و توکیل قسام ، کراهت موجود نباشد و مرارت احکام در مذاق حلاوت نماید.و مقام رضا نهایت مقام سالکان است توسل بر پایه رفیع و ذروه منیع آن هر رونده را مقدور و میسر نه. هر که را در این مقام قدمگاهی کرامت فرمون به بهشت معجلش رسانیدند. چه روح و فرح که از لوازم اهل بهشت است در رضا و یقین تعبیه فرموده اند. نیز تسمیه خازن بهشت به رضوان اشارت بدین معنی است. و رضا از یقین تولد کند، تا نخست دل مومن به نور یقین منشحر و منسخ نشود، چشم بصیرتش به مشاهده و معاینه حسن تدبیر الهی منفتح نگردد و در او گنجایی وقایع و حوادث بل سرو و فرح به وقوع آن پدید نیاید. رفع کراهت که اصل مقام رضاست نتیجه رفع اختیار است.و همچنان که منشا رضا یقین است و انشراح صدر لازم آن، منشا کراهت شک است و ضیق صدر لازم آن و کراهت دو قسم است، کراهت قلب و کراهت نفس. کراهت قلب ضد رضایت مطلق. و کراهت نفس ضد حال رضا نه مقامش. همچنانکه رضای نفس اثر رضای قلب است، رضای قلب اثر رضای رب است. هرگاه که از نظر رضوان الهی به تعالی تعلق گیرد، صفت رضا در او پدید آید. پس علامت اتصال رضوان الهی به دل بنده اتصال رضای بنده بوده بدو و چون رضای بنده لازم رضوان الهی است، اتصال رضوان به محلی بی اتصال رضا صورت نبندد. و مقام را مقام واصلان است نه منزل سالکان. آنجا که نظر رضا باشد سیئات حسنات نماید و حال محب لازم مقام رضاست و رضا و محبت هرگز از بنده مفارقت نکنند نه در دنیا و نه در آخرت».(همایی/1389: 563 ،566).
2-2-9-7 ملا محمّدمهدی نراقی:
تسلیم همان تفویض است که به مقام رضا نزدیک است، بلکه فوق مقام رضا و خشنودی است؛ چراکه تفویض عبارت از ترک خواهش ها در امور زندگی و وگذاری همه آنها به خدا، پس آن بالاتر از رضا است؛ زیرا در مرتبه رضا، افعال خدا موافق طبع اواست و او راضی به اموری است که برایش پیش آمده، پس طبع او لحاظ شده است، ولی در مرتبه تسلیم، طبع و موافقت و مخالفت آن به کلّی به خدای سبحان واگذار شده است.(مجتبوی/1377: 269)
فصل سوم
شرح احوال و آثار نویسندگان متون نثر عرفانی
قرن 4 تا 8 هجری
فصل سوم-شرح احوال و آثار نویسندگان متون نثر عرفانی قرن چهار تا هشت هجری
3-1مقدمه
در این این فصل به معرفی شرح احوال وآثار نویسندگان قرن 4تا8 هجری در: «رساله قشیریّه، منازل السّائرین، کشف المحجوب، الانسان الکامل، مرصادالعباد، تذکره الاولیاء، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه» که به ترتیب زمان گرد آوری شده است پرداخته و نام مؤلّف، زندگینامه، لقب، اوضاع عصر، وفات، آثار و سبک آنها معرفی گردیده است این شرح احوال ازتعدادی مقالات و برخی مستقیما از منابع گرفته شده است. مقصود از به کار گیری منابع نوشته شده جلوگیری از برخی ابهامات می باشد.اگر در این منابع دقّت گردد نقش بی بدیل این نویسندگان و متون منثور عارفانه ی فارسی در روند پیوند با عرفان، قرآن، احادیث، زندگی عارفانه، شیوه ها وشگرد هایی را که در رویکرد اجتماعی و سیاسی از طریق تمسّک به آیات و احکام زندگی در اسلام به کار گرفته شده است را آشکارا می توان دید. به عنوان نمونه نجم الدّین رازی در مرصادالعباد به ظاهر انسانی است که با علم سیاست بیگانه است امّا علاقه مندی اش به انسان و سرنوشت و سعادت و شقاوت او که با شیوه های اداره ی کشور مرتبط است، وی را به طرح مسائل سیاسی وا می دارد و باورهای عرفانی و دینی استوارش او را بر می دارد تا برضرورت حکومت تأکید کند و دولت و دین را چونان دو روی یک برگ می داند و معیار های ارزیابی حکومت و حاکمان را از شریعت اخذ می کند. در کشف الاسرارمیبدی نیز عاطفه دینی و پرستش و عشق کامل ترین وجود هستی، یعنی خدا، را بر دل و جانش می توان مشاهده کرد. در الانسان الکامل نسفی رسیدن انسان به کمال الهی و یا در تذکره الاولیای عطار در خلال حکایات داستانی اش از مکارم اخلاق و حال ها و مجاهدت های صوفیانه با نثری شیرین و روان آشنا می شویم….
3-1-1 ابوالقاسم قُشَیْری
3-1-2 زندگینامه
3-1-3 نام و لقب- زین الاسلام ابوالقاسم عبدالکریم بن هَوازِن بن عبدالملک بن طلحه بن محمّد قُشَیْری از اکابر(بزرگان) علما و کتّاب و شعرا و متصوّفه قرن پنجم هجری است که در ربیع الاوّل سال سیصد و هشتاد و شش هجری قمری در ناحیه ی استوا (قوچان کنونی) متولّد گردیده است. در هر حال قشیری از علما و صوفیان بزرگان بود و قرآن را به روش صوفیان تفسیر کرد و او بر رموز تصوف، شریعت و طریقت به خوبی آگاه بود. بنا به گفته ابن خلّکان وقتی قُشَیْری به نیّت آموختن علم حساب به نیشابور آمد به حسب اتفاق در مجلس ابوعلی دقّاق حاضر گشت و سخنش در دل وی کارگر افتاد و از خواندن حساب منصرف شد و قدم در طریق ارادت و تصوّف نهاد و ابوعلی دقّاق به فراست پی به استعداد و شایستگی وی برد و او را به مریدی پذیرفت و علم خواندن فرمود و قُشَیْری به طلب علوم دینی همّت بست و فقه و اصول دین و مذهب، تعلیم گرفت و از مشایخ نشابور سماع حدیث کرد و در همین حال به مجلس ابوعلی دقّاق نیز می رفت و از فواید مجلس وی بهره می گرفت تا به مدارج کمال رسید. (فروزانفر /1387: 12)
3-1-4 اوضاع تاریخی عصر قشیری
شهر نیشابور، مرکز تعصبات و اختلافات مذهبی بود و کرّامیان در این شهر قدرت نفوذ بسیار داشتند و هر یک چند، این اختلاف از مجالس درس به کوی و بازار می کشید و عامّه به پشتیبانی ائمّه مذهب وارد ماجرا می شدند چنانکه بر اثر همین اختلافات ابوعبدالله الحاکم را از درس گفتن باز داشتند و منبرش را شکستند و ابونصّر عبدالرّحمن بن احمد صابونی را در حدود سال (372) غیله به قتل رسانیدند و ابن فورک را مسموم کردند دامنه ی این تعصبها میان شیعیان و سنیّان از یک سو و میان حنفیّه و شافعیّه و کرامّیّه از دگر سو بالا می گرفت و در روزگار سلطنت محمود قدر به دست کرّامیان افتاد تا دولت غزنوی از خراسان برچیده شد و سلجوقیان بر خراسان دست یافتند و ابونصر منصور بن محمّد کندری که به سه زبان پارسی و تازی و ترکی سخن می گفت و حنفی مذهب بود به وزارت طغرلبک برگزیده شد و او مردی متعصب و به قول بعضی معتزلی و به گفته عبدالغافر به سوء عقیده متهم بود و در آتش اختلاف را بر ضّد اشعریّه دامن زد و کار بر این دسته از مردم هر چه سخت تر گشت.
مردم نیشابور از معتزله و کرامّیّه و حنبلیان هرات بر ضد ابوالحسن اشعری برخاسته بودند و او را کافر می شمردند چنان که در سال (436) پیروان اشعری از علما درباره ی صحّت عقاید و آراء وی استفتا کردند و ابومحمّد جوینی و ابوعثمان صابونی و ابوالقاسم قُشَیْری در ذی القعده ی همان سال در جواب استفتا، عقیده ی خود را دایر بر این که ابوالحسن اشعری از ائمّه اسلام و پیرو عقاید سلف است نوشتند.
جمال اسلام هبه الله بن محمّد معروف به «موفّق» در سال (440) درگذشت شافعیان گرد فرزند وی ابوسهل محمّد (متولّد423) جمع شدند و ابوالقاسم قُشَیْری به معاضدت و تأیید وی قیام کرد تا او را به جای پدر نشاندند و طغرلبک به استدعای وی ابوسهل را به لقب پدرش (جمال الاسلام) ملقب گردانید ولی ابوسهل به سبب زیرکی و قبولی که یافته بود محسود گشت و او خود با حسودان و مخالفان مذهب به ستیزه برخاست و حسودان به نیروی حکومت، اشعریان را از وعظ و تدریس و خطبه، در جامع منع کردند و ذهن طغرلبک را نسبت به مذهب شافعی و اشعری مشوش ساختند ابونصّر کندری ظاهرا از بیم آنکه ابوسهل به وزارت رسد و نیز به سبب اختلاف عقیده در سال( 445 ) از طغرلبک اجازه گرفت که روافض و مبتدعه را بر منابر لعن کنند و در نتیجه به فرمان وی، خطبا اشعریه را نیز لعن کردند و ابوالحسن اشعری را ملعون کنند و در نتیجه به فرمان وی، خطبا اشعریه را نیز لعن کردند و ابوالحسن اشعری را ملعون خواندند و فقها و محدّثین خراسان و از آن جمله امام الحرمین و ابوسهل بن الموفّق و ابوالقاسم قُشَیْری سخت به مخالفت برخاستند و ابوبکر بیهقی نامه ای پندمند به ابونصّر کندری نوشت ولی سودمند نیفتاد (این نامه را ابن عساکر در تبیین کذب المفتری صفحه( 100)بعد سُبْکی در طبقات الشافعیه (ج2، صفحه272) به بعد آورده اند) و قُشَیْری نیز نامه ای نیز متضمن نفرت و استغاثه و رد منکرین اشعری به شهرها و نزد علما فرستاد (این نامه را نیز ابن عساکر و سُبْکی نقل کرده اند) و ابونصّر کندری فرمانی از جانب طغرلبک صادر کرد مشعر بر آنکه مخالفان را از نیشابور نفی بلد کنند و چون این فرمان به نیشابور رسید و خوانده شد عوام و اوباش به خانه قُشَیْری ریختند و او را کشان کشان به زندان کهن دز بردند و امام الحرمین پنهان شد و از راه کرمان به حجاز گریخت و ابوسهل محمّدبن موفق به ناحیه باخزر رفت و جمعی از یاران کار دیده و جنگجوی خود را تعبیه کرد و به دروازه نشابور لشکرگاه ساخت و از حاکم شهر، رهایی قُشَیْری را مطالبه نمود و چون حاکم قُشَیْری را آزاد نکرد او شبانه به نشابور درآمد و اعوان و انصّار خود را گرد آورد، مردم نشابور از حاکم خواستند تا دست از سر قُشَیْری بردارد او به لجاج ایستاد و جنگ در گرفت و ابوسهل قُشَیْری را از زندان بیرون کشید آن گاه قُشَیْری و ابوسهل به شکایت نزد طغرلبک به ری رفتند و حاکم نیشابور از راه دیگر به ری رسید ولی طغرلبک به گفته قُشَیْری در دفاع از اشعری قانع نگشت و ابوسهل را به زندان افکندند و اموالش را گرفتند و قُشَیْری ناچار به بغداد رفت.
پس از مراجعت، قُشَیْری در دوران وزارت نظام الملک که خود شافعی مذهب بود با کمال احترام ده سال به افاده و افاضه اشتغال داشت. (همان: 27،30)
3-1-5 فعالیت های علمی و اجتماعی قشیری

دسته‌ها: داغ ترین ها