دانلود پایان نامه

فصل چهارم- بررسی (توکّل و رضا) در متون نثر عرفانی قرن چهارتا هشت هجری
4-1 مقدمه
این فصل مانند فصل دوم به دو بخش تقسیم شده است.در بخش«توکّل» به بررسی تعریف لغوی و اصطلاحی ،انواع،مراتب ودرجات،مقام و حقیقت آن در هشت متون منتخب از متون نثر عرفانی قرن چهار تاهشت هجری پرداخته شده است.هریک از عناوین ارائه شده به همراه نمونه هایی در متون مورد نظر به صورت جداگانه بررسی شده است و با استفاده از روش تحلیل مورد ارزیابی قرار گرفته است .با بررسی «توکّل» در این فصل ،می توان به نکات چشم گیری اشاره کردکه هر یک از این نویسندگان در آثار شان به آن پرداخته اند. نویسندگان متون نثر عرفانی با اعتقاد به این که سرچشمه هستی خداست و تأثیر هر عاملی به فرمان اوست .همه ی موجودات نیز ریزه خوار خوان نعمت بی دریغش هستند؛ کتب شان را اختصاص به مباحث «توکّل» داده اند. بخش دوم از فصل چهارم مانندبخش «توکّل» به تعریف لغوی و اصطلاحی،انواع،مراتب و درجات،مقام و حقیقت «رضا»اختصاص دارد.در این بخش با بررسی نمونه هایی از متون نثر عرفانی قرن چهارتاهشت هجری با تحلیل به نتایج قابل ذکری دست یافته که ارزشمند می باشد. این نمونه های ذکر شده تأثیرپذیری اصطلاح«رضا» را در آثار نویسندگان نشان می دهد.هم چنین به مواردی اشاره می کند که متفاوت ویا مشابه با نمونه های ذکر شده از نویسندگان می باشد. هر انسانی که راضی به رضای حق باشد، نیازمند توجه به فوایدحاصل از رضا که تأثیرات زیادی در حال یا آینده انسان دارد، می باشد.انسان خطر بزرگ حاصل از ناخشنودی خدا را احساس می کند .مطالب و مفاهیم مرتبط با «رضا» فراوان در این آثاربه چشم می خورد.که نشان دهنده توجّه آنها در انتقال مفاهیم والای عرفانی می باشد.
4-1-1 تعریف لغوی و اصطلاحی توکّل درمتون نثر عرفانی(رساله قشیریّه، منازل السّائرین، کشف المحجوب،کشف الاسرار ،الانسان الکامل،مرصادالعباد، تذکره الاولیا،مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه)چهار تا هشت هجری
ذوالنون مصری گوید:
« توکّل دست برداشتن است از تدبیر نفس، و توانایی بنده بر توکّل آنگاه بود که گاه داند که حق سبحانه و تعالی آنچه بر وی می رود می داند و می بیند». (قشیری/1385: 309،310 )
«کتانی گوید» از ابوجعفر فرخی شنیدم که گفت :
«مردی را دیدم از عیاران ، وی را تازیانه همی زدند، گفتم وی را کدام وقت آسان تر بود الم زخم بر شما،گفت: آنگاه که آنکس که از بهر او می زنند می نگرد».(همان :248)
ابونصر سراج می گوید:
«توکّل آن است که ابوبکر دقاق گوید زندگانی با یک روز آوردن و اندوه فردا نابردن »
وچنانک سهل بن عبدالله گوید:«توکّل آن است که با خدای عنان فروگذاری چنانک او خواهد ».(همان:249)
ذوالنون مصری را پرسیدند از توکّل
«گفت:ازطاعت اغیار بیرون آمدن و به طاعت خدای پیوستن گفت زیادت کن گفت خویشتن بصفت بندگی داشتن و از صفت خداوندی بیرون آوردم». (همان:249)
حمدون را پرسیدند از توکّل «گفت: اگر تو را ده هزار درم بود و بر تودانگی وام بود ایمن نباشی که بمیری و آن بر تو بماند و اگر ده هزار درم تو را وام بود و هیچ چیز مداری، نومید نباشی از خدای عزوجل بگزاردن آن».(همان :249)
ابوموسی دیبلی گوید :
«ابویزید را از توکّل پرسیدند مرا گفت تو چه گویی گفتم اصحاب ما گویند اگر بر دست چپ و راست تو شیر و اژدها باشد باید اندر سر تو هیچ حرکت نباشد. بایزید گفت این غریب است (ولکن)اگر اهل بهشت اندر نعمت بهشت می نازند و اهل دوزخ اندر دوزخ همی گدازند و تو تمیز کنی بر دل بر ایشان از جمله متوکّلان نباشی».(همان: 306)
حمدون(قصار) گوید:«توکّل دست به خدای، تعالی ، زدن است.» (همان: 308،309)
ابراهیم خواص گوید:«هر که توکّل در خویش درست آید اندر غیر نیز درست آید. اندر بادیه همی رفتم هاتفی آواز داد باز نگریستم ، اعرابیی را دیدم ، می رفت ، مرا گفت یا ابراهیم توکّل با ماست نزدیک ما بباش تا توکّل تو درست آید، ندانی که امید تو بدان است که در شهر شوی که اندر وی طعام بود و ترا بدان قوّت بود و بدان بتوانی رفت، طمع از شهرها ببر و توکّل کن.» (همان :309،310)
ابن عطا را پرسیدند از توکّل« گفت :آن بود که از طلب سبب ها باز ایستی با سختی فاقه ، و از حقیقت سکون بنیفتی با حقِّ ایستادن بر آن. »(همان:310)
و ابونصر سرّاج گوید:«شرط توکّل (آن بود که بوتراب نخشبی کرده است و آن ) آن است که خویشن را اندر دریای عبودیت افکنی و دل با خدای بسته داری و با کفایت آرام گیری اگر دهد شکر کنی و اگر بازگیرد صبر کنی.»(همان: 310،311)
ابوسعید خراز گوید:«توکّل اضطرابی بود بی سکون و سکون بود بی اضطراب.»(همان:311)
و گفته اند : »توکّل آن بود که نزدیک تو اندک و بسیار هر دو یکی باشد.» (همان:311)
ابن مسروق گوید:«توکّل گردن نهادن است به نزدیک مجاری حکم و قضا.(ابوعثمان گوید توکّل بسنده کردن است به خدای ،عزّوجل ، و اعتماد کردن بر وی).»(همان: 311)
حسین منصّور گوید:«توکّل به حق آن است که تا اندر شهر کسی داند اوّلی تر از و به خوردن ، نخورد.» (همان:311)
سهل را پرسیدند :«ز توکّل گفت دلی بود که با خدای، تعالی ،زندگانی کند بی علاقتی.(همان : 312)
…دقّاق را پرسیدند :«از توکّل گفت خوردنی بی طمع». (همان : 312 )

دسته‌ها: داغ ترین ها