دانلود پایان نامه

فصل دوم- (بنیاد نظری: توکّل و رضا)
2-1 مقدمه
از ارکان ایمان و یکی از مراحل سیرالی الله «توکّل» است. در بسیاری از آیات قرآن کریم و روایات و سرگذشت انبیا،اوّلیا، صالحان، در کتب علمای اخلاق و ارباب؛ روی مسأله توکّل به عنوان یک فضیلت مهم اخلاقی؛ که بدون آن نمی توان به مقام قرب الهی رسید، یاد و تأکید کرده اند. مطالبی از مبانی عرفان، مقام، حال به عنوان مقدمه ذکر گردیده است تا معنا و مفاهیم «توکّل» و«رضا»برای اهل پژوهش از دیدگاه عرفان روشن تر گردد.فصل دوم به دلیل زیاد بودن مطالب، به دو بخش «توکّل» و «رضا» تقسیم شده است.در بخش «توکّل» نمونه هایی ازتعریف لغوی و اصطلاحی و متون تفسیری، حقیقت «توکّل» در قرآن، اوصاف اهل «توکّل»…درمتون نثر عرفانی دیگر، نویسندگان پرداخته ایم .آشکار است این اصطلاح با دید وسیع تری در آثار آنها نیز حائز اهمیّت است.«رضا» نیزیکی از درجات و مقامات والای معنوی است .مانند «توکل» در علم اخلاق دارای جایگاه ویژه ای می باشد.در این بخش از فصل دوم نیزبه اصطلاح«رضا» از نظر تعریف لغوی و اصطلاحی،مقام،انواع،حقیقت،در قرآن و … پرداخته ایم.اصطلاح«رضا» با« توکّل» تفاوت دارد.آن رااز «توکل» عالی تر می دانند.زیرا اهل توکّل طالب خیر و صلاح خویش می باشند.خداوند را در به دست آوردن خیر و صلاح وکیل خویش قرار می دهند.امّا راضی، در به دست آوردن خیر و صلاح خود را فانی خدا می کند.برای خود هیچ اختیاری ندارد. چنان چه از برخی اهل سلوک می پرسند چه که خواسته ای دارد؟ رسیدن به مقام «رضا» خواسته او است.
2-1-1تعریف لغوی و اصطلاحی عرفان
کلمه عارف را در معنی فاضل تر و عالی تر از لفظ درویش و صوفی استعمال کرده اند. در کتاب اسرارالتوحید آمده: «خواجه امام مظفّر فوقانی به شیخ ابو سعید ابوالخیر گفت که صوفی است نگویم، درویشت هم نگویم بلکه عارفت گویم به کمال. شیخ ابوسعید گفت: آن بود که گوی.(عطار/1387: 496،497)
مفهوم خاص «عارف » کسی که حقایق اشیا را به طریق کشف و شهود چنان که هست ببیند و بداند و متوغّل در امور الهی باشد.به عبارت دیگر عارف کسی است که هم دارای دین و مذهب باشد و هم اهل ریاضت و کشف و شهود، به طوری که از مقام علم الیقین به مرتبه عین الیقین و حق الیقین رسیده باشد، و منظورش از ریاضت و عبادت فقط خدا باشد و بس نه از ترس عذاب دوزخ یا طمع در بهشت.(رجایی بخارایی/1368: 497،498).
عرفان درگلشن راز شیخ محمود شبستری؛ به معنای شناخت حق آورده شده است.(محمدی باغ ملایی/1379:311)در فرهنگ معین، در لغت به معنی شناخت و آگاهی آورده شده است. در جایی دیگر، 1- شناختن، باز شناختن، معرفت. 2- شناختن حق تعالی، معرفت حق 3- در مفهوم کلی و عام، و آن عبارت از وقوف بدقایق و رموز چیزی است، مقابل علم سطحی و قشری(معین/1379: 2292). شبستری در اصطلاح آن را «نام یکی از علوم الهی می دانست که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست».(شبستری/1387: 22).
هم چنین عرفان عامل درون سازی و پاک سازی باطن انسان است .نوسازی انسان و معیار بخشی به وی، در تنظیم رابطه های خود با خویشتن و دیگران .(خبره زاده/1352: 220). عرفان خود بر دو گونه یا دو بخش است: عرفان عملی، یعنی سیروسلوک و وصول و فنا و عرفان نظری یعنی بیان ضوابط و روشهای کشف شهود.(رحمانی-اقدامی/1389، 459).عرفان یک مفهوم عام کل تری است که شامل تصوف و سایر نحله ها نیز می شود. به عبارت دیگر نسبت ما بین تصوف و عرفان به قول منطقیان عموم و خصوص من وجه است. (رجائی بخارایی/1368: 496).
عرفان در اصطلاح: «راه و روشی است که طالبان حق برای نیل به مطلوب و شناسائی حق بر می گزیند. گفته اند شناسایی حق به دو طریق میسر است: یکی به استدلال از اثر به مؤثر از فعل به صفت و از صفت به ذات که مخصوص انبیاء و اوّلیا و عرفا است. این معرفت شهودی، هیچ کس را جز مجذوب مطلق دست نمی دهند، مگر به سبب طاعت و عبادت آشکار و پنهان، قلبی و روحی و جسمی.
عارف به چه کسی می گویند؟ «کسی است که حضرت الهی او را به مرتبه شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانیده، و این مقام از طریق حال و مکاشفه بر او ظاهر گشته باشد نه از طریق علم و معرفت». (سجادی/1389: 565)
شفیعی کدکنی ابیات عطار رادر الهی نامه چنین توضیح داده است :
«دل عارف شناسای وجود است وجود مطلق او را شهود است(ب/398)
«عارف، یعنی کسی که حقّ سبحانه را شناخته است، جز یک وجود مشاهده نمی کند، و به حز هست حقیقی، هست نمی شناسد؛ چرا که در مقابل هستی او، هستی خود را نیز در باخته است».
به جز هست حقیقی، هست نشناخت و با هستی، که هستی پاک در باخت (ب/399)
زمستی تــا بــود بــاقی بـر او شین نیایـد عـلـم عـارف صـورت عـیـن(ب/ 400)
«تا زمانی که عارف به صورت مجاز به عالم هستی می نگرد و به دیده «شین» به آن نظر دارد، شناسایی او به حقّ سبحانه شناخت حقیقی نیست، و به عین که هستی مطلق است پی نبرده است».
بــرو تــو خـانـه دل فــرو روب مهیّا کـن مـقـام و جــای مـحبوب (ب/402)
و در حدیث قدسی آمده است: «لم یسعنی سمائی و لا ارضی و سعنی قلب عبدی المؤمن». آسمان و زمین گنجایش مرا ندارد، ولی قلب بنده ی مؤمنم گنجایش مرا دارد». پس زمانی که دل پاک شود دلی که خود جایگاه محبوب است دوباره جایگاه ظهور محبوب خواهد شد.(عطار/1387: 200)
سرچشمه ی عرفان از کجا و چه زمانی در ایران پای گرفت؟ به گفته سعید نفیسی: «عرفان در ایران در آغاز کاملاً جنبه طریقت داشته و با شریعت پیوستگی نداشته است».(نفیسی/1385: 131). در نیمه های دوم قرن پنجم هجری جریان تازه ای ابتدا در نویسندگی و بعدها در شعر فارسی پیدا شد که طلیعه ی آن در اواخر عصر ناصر خسرو آشکار گردید این جریان تازه عرفان بود که هر چند از همان سده های نخستین به صورتی ساده و ابتدایی در بین مسلمانان رواج داشت عرفان در بین مسلمانان تصوّف نیز نامیده شده است در آغاز عبارت بود از شیوه ای از وصول به حقیقت و رسیدن به حق براساس ریاضت و پارسایی و پاک دامنی و دوری از آلایش های مادّی و پرهیز از دنیاداری؛ به گونه ای که شخص عارف بتواند درون خود را برای تابش انوار الهی صافی کند و بی واسطه به مقام قرب حق نایل آید. عرفان اسلامی منشأ قرآنی دارد تمایلات عرفانی ابتدا در بین النّهرین پیدا شد امّا در سده های نخستین اسلامی، ایرانیان افکار عرفانی و ذوق صوفیانه را در خراسان پرورش دادند و از آنجا به نواحی دیگر حتّی مرکز خلافت بغداد نفوذ کردند و با کشف عوالم برتر، به مبارزه با دنیا داری و سیاست مآبی برخاستند. در سده های نخستین اسلامی، عارفان بیش تر بر جنبه ی عملی کار تأکید داشتند و نشر اصول و تعالیم عارفانه از طریق درس، بحث، کتاب و تعلیم بی اعتقاد بودند بنابراین آثار مدوّن چندانی به زبان فارسی از آنان باقی نمانده است. از میان آن عارفان مشهور دوره های قبل که به این صفت شهرت دارند، از بایزید بسطامی(وفات:261ه.ق.) حسین بن منصور حلّاج (مقتول :309ه.ق.) می توان یاد کرد. بهار در سبک شناسی آورده است، عرفان ابتدا در بغداد رونق گرفت و سپس در اواخر قرن سوم توسط تعدادی از عارفان بزرگ وارد آثار ایرانیان شد که قدیم ترین نظم از حکیم بنایی بوده است و در عالم نثر مکاتب ابوسعید ابوالخیر و سخنان او تاکنون فعلاً قدیم ترین مأخذی است که در دست می باشد. عرفان با تصوف تفاوت دارد. تصوف یکی از جلوه های عرفان است.تصوف یک نحله و طریقه سیروسلوک عملی است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است.(بهار/1337: 185)
2-1-2حال و مقامات در عرفان
در فرهنگ اسلامی «احوال» و«مقامات» عرفانی ابتدا به صورت مفاهیم ایمانی، اخلاقی و معنوی در قرآن کریم و سنّت رسول اکرم (ص) مطرح شده است. به تدریج و با درجات مختلف در عمل اصحاب و تابعین و دیگر مسلمانان راه یافت .با توجه به جنبه ی باطنی و معنوی حالات و مقامات و تغییرات و تحولاتی که در روح انسان ایجاد می کننداز مفاهیم اخلاقی و ایمانی به عوامل سیر و سلوک باطنی تبدیل شدند. «احوال»و«مقامات» ابتدااز طریق حضرت علی (ع) وسپس اصحاب خاصّ ایشان مورد توجه قرار گرفت و به بالندگی رسید. حال، در لغت به معنی کیفیت و چگونگی است. جمع احوال است. در اصطلاح اهل حق وارد قلبی است از جنس طرب یا حزن یا قبض یا بسط و یا هیبت بدون تصنع و اجتلاب و اکتساب که به ظهور صفات نفس زایل شود و اگر ادامه یابد و ملکه گردد. آن را مقام گویند. پس احوال از نوع مواهب است و مقام از قسم مکاسب، احوال از چشمه عنایت سرچشمه گیرد و از عین جود بود و مقامات بذل مجهود حاصل. (رحمانی، اقدامی/1389: 733)
هجویری به دلیل اهمیّت حال و مقام؛ تفاوت آن ها را به تفسیر بیان کرده است. حال را واردی از سوی خدا بر دل می داند بدون آن که بنده تلاشی برای کسبش انجام دهد امّا مقام را ازجمله اعمالی می داند که بنده موظّف به کسب آن است.
هجویری گوید: «حال معنی باشد که از حق به دل پیوندد بی آنکه از خود آن را به کسب دفع توان کرده، چون بیاید و یا به تکلّف جذب توان کرد، چون برود حال عبارت بود از فضل خداوند تعالی و لطف وی به دل بنده بی تعلق مجاهدت وی. بدان از آنچه مقام از جمله اعمال بود و حال از جمله افاضل و مقام از جمله مکاسب و حال از جمله مواهب. پس صاحب مقام به مجاهدت خود قایم بود و صاحب حال از خود فانی بود، قیام وی به حالی بود که حق تعالی اندر وی آفریند.» (همان:459)
عزّالدّین محمودبن علی کاشانی نیز مانند هجویری اعتقاد دارد: «مراد از حال نزدیک صوفیان واردی است غیبی که از عالم علوی گاه گاه به دل سالک فرود آید و در آمد و شد بود تا آنگاه که او را به کند جاذبه ی الهی از مقام ادنی به اعلی کشد…»(همان:223) مشهورترین احوال عبارتنداز: حال قرب و محبت و خوف و رجاء و….
امّا خواجه عبدالله انصاری در کتاب صد میدان «توکّل» را حال دانسته و آن را حال مکتسبان، منتظران و راضیان می داند».(انصاری/1391،69)
مقامات؛ هم ایستگاه هایی هستند که از عبادات و مجاهدات و ریاضت ها، که در آنها بنده در پیشگاه خدا می ایستد و از همه می برد تا بدو بپیوندد و بیشتر کسبی است و بر این منوال جریان می یابد. این مقامات عبارتنداز:1ـ مقام توبه 2ـ مقام ورع 3ـ مقام زهد 4ـ مقام فقر 5ـ مقام صبر 6ـ مقام توکّل 7ـ مقام رضا.(حلبی/ 1383 ،216). سالک و عارف برای رسیدن به مقام وحدت که مقصد نهایی اوست منازلی را باید طی طریق کند تا به وصال دوست نایل گردد. مقام نیز در متون عرفانی به مرتبه ای گفته می شود که سالک با کوشش و تلاش خویش به آن دست می یابد. هجویری در «کشف المحجوب» این تعریف را ارائه داده: «مقام عبارت بود از راه طالب و قدمگاه وی اندر محل اجتهاد و درجت وی به مقدار اکتسابش اندر حضرت حق تعالی»(هجویری/1384، 224)

دسته‌ها: داغ ترین ها