دانلود پایان نامه

نوسازی فرهنگی و دگرگونی‌های اجتماعی نیز جایگاه ویژه‌ای دارند. تاثیرات فکری نهضت مشروطیت و حضور طبقۀ جدیدتر تحصیل‌کردگان غرب در کنار طبقۀ حاکم ــ که معتقد بودند جامعۀ سیاسی را باید بر پایۀ دگرگون‌سازی فرهنگ سنتی به فرهنگ مدرن پیش برد و از این طریق، عظمت و تمدن گذشته را، بر پایۀ جدید، در ایران بنیان نهاد ــ درواقع چشم‌انداز سیاست‌های فرهنگی این دوره است. تلاش‌هایی که در این زمینه انجام شد، چیزی نبود که از روحیۀ نظامی‌گری رضاشاه برخاسته باشد، بلکه تبلور خواست‌ها و آرمان‌های روشنفکرانی بود که تنها راه رسیدن به تمدن غرب را دوری از سنت‌ها و فرهنگ دینی حاکم بر جامعه ایرانی می‌دانستند.با توجه به آنچه گفته شد ؛اصلاحات نوسازی فرهنگی رضاشاه بر سه محور باستان‌گرایی ، ناسیونالیسم، و تجددگرایی می‌چرخید. در محور ناسیونالیسم، رضاشاه به ترویج باستان‌گرایی با تاکید بر یکتایی نژاد آریایی و نیز تاسیس فرهنگستان اقدام کرد.
تجددگرایان اعتقاد داشتند که فقط از طریق ایجاد دولتی مقتدر، متمرکز و نوساز می‌توان به نوسازی ایران اقدام کرد. دولت ایده‌آل آن‌ها دولتی بود که موانع را با قدرت پشت سر بگذارد. از نظر آن‌ها تجددسازی باید به دست این قدرت ــ که باید قدرتی سیاسی، متمرکز، نیرومند و نوساز باشد ــ انجام گردد. تشکیل یک حکومت قوی، توانا و در عین حال منورالفکر، که به زور سرنیزه تجدد را ایجاد نماید، از نظر آنان بهترین طریقه حصول این مقصود بود. در این روش مردم، سرگردان و رها هستند و باید توسط نخبگان و با زور و اجبار به سوی سعادت و کمال روند. این شیوه دولت متجدد را به ضدیت با جامعه مدنی و اجزای آن، مثل مطبوعات و احزاب می‌کشاند و در دوره رضاشاه این ضدیت به حدی بود که همگی این نمادها به نوبت از بین رفتند. حتی احزاب فرمایشی و ساختگی «ایران نو»، که توسط تیمورتاش پی‌ریزی شد، مدت کوتاهی دوام نیاورد و چون با سیاست رضاشاه مخالفت می‌نمود، بدون اینکه کار مثبتی انجام داده باشد، منحل شد. (عاقلی ،1372 : 238)
از دیگر پیامدهای این وضعیت تبدیل مجلس به نهادی بی‌خاصیت بود. یکی از وزرای رضاشاه، پس از چند سال، چنین اظهارنظر کرده است که «چون شاه اصرار داشت تا همه کارهای اجرایی باید توسط قوه مقننه تصویب شود، مجلس به مکانی برای اعمال تشریفاتی تبدیل شده بود.» (دفتری، 1335: 28)
سفیر انگلیس در ایران نیز در اظهارنظر مشابهی می‌گوید: «مجلس ایران را نمی‌توان جدی گرفت، نمایندگان مجلس، نمایندگان آزاد و مستقلی نیستند و انتخابات مجلس، آزادانه برگزار نمی‌شود.»هنگامی که شاه طرح یا لایحه‌ای را مدنظر داشت، تصویب می‌شد، زمانی که مخالف بود، رد می‌گشت و هنگامی که بی‌اعتنا بود، بحث‌های فراوانی می‌شد.( عاقلی، همان: 397)
مخبرالسلطنه می‌گوید: «در دوره پهلوی هیچ‌کس اختیار نداشت. تمام امور می‌بایست به عرض برسد و آنچه فرمایش می‌رود رفتار کند. مقالات و نوشته‌های جراید باید در اداره‌ای به نام “راهنمای نگارش” در وزارت داخلی دقیقا بررسی و موشکافی می‌شد. مقاله‌ها و نوشته‌ها باید دارای مهر “روا” بودند تا چاپ و نشر می‌شد و شرط “روایی” مقالات و نوشته‌ها، این بود که بر ضد سلطنت مشروطه نباشد».
از لحاظ سیاسی نیز ناسیونالیسم ایرانی، به صورت یک ایدئولوژی دولتی، در عصر رضاشاه پا به عرصه وجود نهاد تا یک دولت مدرن بر پایه آن ایجاد شود. بنابراین دولت پهلوی اول، دولتی بود که بر اساس اندیشه‌های ناسیونالیستی، درصدد برآمد هویت ملی ایجاد نماید. سیاست «ایرانیزاسیون» حکومت پهلوی اول، که پیش‌شرط ایجاد یک دولت ــ ملت مدرن تلقی می‌شد، بر هم‌گرایی تدریجی قوم‌ها و اقلیت‌های بومی، مذهبی و زبانی استوار نبود. این سیاست، بر روش ایل‌زدایی و نفی جنبش هویت‌های ایلاتی اتکا داشت و درست به این دلیل، به افزایش تنش‌های سیاسی بین دولت مرکزی و ایلات ساکن در کشور منجر شد. اینکه در دوره یادشده، جنبش‌های تمرکززدایی با استناد به هویت قومی متفاوت و مفاهیمی چون زبان، مذهب با قدرت مرکزی مبارزه کردند، نشان‌دهنده تازه و نوپا بودن این خودآگاهی بوده است. در گذشته ایلات و قبایل برای کسب قدرت، فرمانروایی و توسعه نامحدود آن به مبارزه برمی‌خاستند که ماهیتی کاملا متفاوت با ادعاهای جدید قومی داشت. اینکه رضاشاه در سیر ایجاد دولت مدرن، به سرکوب ایلات و قبایل متوسل شد، خود گواهی بود بر جدید بودن مفهوم ناسیونالیسم در ایران که نارضایتی‌های بسیاری را در پی داشت. این نارضایتی‌ها به حدی رسید که اغلب مردم ایران به انقلابی خونین و حتی گسترش جنگ به سوی ایران راضی بودند .( آبراهامیان، 1377 :301ــ300)
از زاویه دیگری به جرات می‌توان گفت که دولت رضاشاه، دولت ناسیونالیستی نبود. چون ناسیونالیسم مبتنی بر حاکمیت ملی و فزونی قدرت و اراده ملی است. درواقع ناسیونالیسم، زمانی محقق می‌شود که دولت ملی، قدرت خود را از ملت کسب کند، حال آنکه هیچ یک از دولت‌های پهلوی چنین وضعی نداشتند. وحدت و انسجام ملی به معنای تلقی مشترک عقلی از خود و محیط بیرونی است. رضاشاه به طور مصنوعی و بر پایه‌های شناور می‌خواست این هویت ملی را ایجاد کند که در عمل شکست خورد .(سریع القلم،1378 : 73 )
بنابراین ساختار سیاسی جدید هنگامی مبتنی بر عقلانیت است که بتواند خالق فرهنگ سیاسی خود باشد و هویت ملی به واسطه این تحول بر هویت‌های قومی، گروهی و عشیره‌ای غلبه یابد. این در حالی بود که قرن‌ها مجموعه فرهنگ عشایری بر گستره سرزمین ایران سایه افکنده و فرهنگ بومی، محلی و عشیره‌ای در مدت زمان متمادی، به واسطه استمرار، فرهنگ سیاسی غالب در ایران زمین گردیده بود که از آن به مثابه مانع اساسی شکل‌گیری هویت ملی و یک‌پارچگی سیاسی یاد می‌شود.(رنجبر ، 1382 : 629)
پی‌ریزی این دولت مدرن به بهای سرکوبی تحول و پیشرفت سیاسی و تمامی مظاهر آرمان‌های دموکراتیک انجام گرفت. چنین تصور می‌شد که نوسازی کشور فقط از راه خودکامگی و سرکوب نهادهای دموکراتیک دست‌یافتنی است. خودکامگی در اداره امور کشور و اعمال زور و فشار برای حصول اطاعت و پیروی زیردستان، همواره با کوتاهی در وسعت بخشیدن به پایگاه‌های اجتماعی ــ اقتصادی حکومت و غفلت از تشکیل و ترغیب احزاب معتبر سیاسی، ناگزیر نتایج ویرانگر به بار می‌آورد.( عظیمی ،1372 : 13)
تجددگرایی و تضعیف ارزش‌های دینی در کارکردی تعاملی، بخشی از برنامه‌های نوسازی فرهنگی دولت رضاشاه محسوب می‌شد. ریشه‌دار بودن تفکر دینی و مبانی ارزشی حاکم بر جامعۀ ایرانی، مانعی جدی در فرآیند مدرن‌سازی این دوره به شمار می‌رفت. تمامی اصلاحات فرهنگی به منظور این بود که هویت جمعی جدیدی پدید آید و مبانی مشروعیت دولت مطلقه رضاشاه فراهم گردد که جوهر اصلی آن، تاکید بر ناسیونالیسم تجددگرا بود. هدف دولت نوگرا از تمدن جدید، فقط ظاهر بود نه شکوفایی اندیشه و فرهنگ. مخبرالسلطنه هدایت، که بیش از شش سال رئیس‌الوزرای رضاشاه بود، در خاطرات خود می‌نویسد: «در این اوقات (در سال‌های بعد از تصویب تغییر لباس در تاریخ دی‌ماه 1307.ش) روزی به شاه عرض کردم: تمدنی که آوازه‌اش عالم‌گیر است، دو تمدن است: یکی تظاهرات در بلوارها و دیگری تمدن ناشی از لابراتوارها؛ تمدنی که مفید است و قابل تقلید، تمدن ناشی از لابراتوارها و کتابخانه است. آثاری که بیشتر ظاهر شد تمدن بلوارها بود که به کار لاله‌زار می‌خورد و مردم بی‌بندوبار خواستار بودند.» ( مهدی‌قلی‌خان هدایت ، 1375 : 383)
تغییر پوشاک و کشف حجاب زنان از موضوعات مورد توجه دولت در فرآیند نوگرایی بود. سفر شاه به ترکیه در سال 1313.ش نیز در تثبیت باورهای قلبی او مبنی بر لزوم کشف حجاب بسیار موثر بود. اثر عمیقی که مشاهده وضع بانوان ترک بر روحیه رضاشاه گذاشت تا آن حد بود که وی خطاب به سفیرکبیر ایران در ترکیه گفت: «هنوز عقب هستیم و فورا باید با تمام قوا به پیشرفت سریع مردم، خصوصا زنان، اقدام کنیم.» (همان : 407)بدین‌ترتیب با ترجیح نظام سیاسی و حمایت نخبگان فکری، به اصلاحات غیربومی، که مبتنی بر الگوهای بیرونی بود، توجه بسیاری شد و در این رهگذر، ناسیونالیسم باستان‌گرا کارکرد ایدئولوژی حل بحران در دورۀ اصلاحات رضاشاهی را بر عهده گرفت. رضاخان‌می‌کوشید تا از نظر فرهنگی‌، مبانی‌جدیدی‌را برای‌انسجام‌ملّی‌فراهم‌کند. از ده‌ها سال‌قبل‌از آن‌، حرکتی‌را آخوندزاده‌آغاز کرده‌بود و آن‌زنده‌کردن‌ایران‌باستان‌بود. نوعی‌ملّی‌گرایی‌که‌قصد داشت‌ایران‌پیش‌از اسلام‌را که‌دیگر چیزی‌از آن‌باقی‌نمانده‌بود، احیا کند. (جعفریان :همان )
تجددگرایی و هویت ایرانی در زمان رضاخان برای ارج نهادن به سنتهای ملی و احیای فرهنگ باستانی، اقدامات زیر، صورت گرفت:
1ـ تشکیل انجمن آثار ملی: این انجمن که در سال 1312.ش با فکر تعمیر و ترمیم آثار باستانی و تاریخی، تاسیس شد، با راه اندازی اداره باستان شناسی در سراسر ایران، اقدامات خود را در این زمینه سامان داد. نخستین گام در این راه، ایجاد بنیاد آرامگاه فردوسی، شاعر حماسی ایران، تغییر شکل آرامگاه حافظ و ارائه طرحهای تازه برای سایر شاعران ملی ایران بود.(نوبخت ، 1346: 178)
2- برگزاری جشن هزاره فردوسی: با اتمام کار ساختمان آرامگاه فردوسی که توسط انجمن آثار ملی صورت گرفت، برای برگزاری بزرگداشت هزارمین سال سرودن شاهنامه و قدردانی از شاعر ملی ایران، از تعداد بسیاری از خاورشناسان، مورخان و شاعران سراسر جهان دعوت شد تا برای شرکت در جشن هزاره فردوسی به تهران بیایند و پس از تشکیل کنگره فردوسی، برای گشایش آرامگاه این شاعر نامدار به خراسان عزیمت کنند. این کنگره در دوازدهم مهر 1313 به ریاست نخست وزیر وقت تشکیل شد و تا بیستم مهر آن سال ادامه داشت. تکریم فردوسی، به دلیل علاقه رضاشاه به هنر و ادبیات ایرانی نبود؛ بلکه وی احیای سنتهای شاهنشاهی و ستایش از تمدن باستانی را برای شکل گیری هویت نوین ایرانی (هویت خالی از گرایشهای دینی) هدف گرفته بود. در کنار این اقدام، کنگره های بین المللی درباره هنر و باستان شناسی ایران برپا شدند و در آنها بیشترین توجه به آثار برجای مانده از تمدن ایران پیش از اسلام معطوف گردید.(همان :180)
3-کانون ایران باستان: در راستای ترویج گرایشهای ناسیونالیستی و باستان گرایی، شخصی به نام عبدالرحمن سیف آزاد در سال 1310.ش به ایران آمد و با یاری چند سرمایه دار زرتشتی و برای شناساندن بیشتر فرهنگ و تمدن باستانی ایران، «کانون ایران باستان» را تشکیل داد و از اول بهمن 1311.ش نیز هفته نامه رنگی «ایران باستان» را منتشر کرد. سرلوحه «ایران باستان» با نام «خدا ــ ایران» و با پیام «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» و تصویر «فروهر» و دو تصویر کوچک در دو سوی کلیشه ای از نقش داریوش بزرگ در تخت جمشید آراسته شده بود و غالبا یک صفحه بزرگ تاریخی، تمام صفحه اول را پر می کرد. در این هفته نامه مطالب مربوط به تاریخ و فرهنگ ایران دوره هخامنشی و ساسانی به چاپ می رسید.(صفایی ، 1373: 163)
4- فرهنگستان ایران: دکتر عیسی صدیق اعلم یکی از بنیانگذاران فرهنگستان ایران و مخبر کمیسیون بررسی اصلاحات اداری این فرهنگستان، در خاطرات خود، یکی از نتایج برگزاری جشن هزاره فردوسی را برانگیختن حس ملیت و غرور ملی به ویژه در جوانان می داند و در زمینه فرهنگستان، معتقد است: «جمعی بر آن شدند زبان رایج آن روز را فارسی خالص کنند و کلمات خارجی به ویژه عربی را خارج سازند و در این کار غلو کردند، تعصب نشان دادند و در مقالات و مکاتبات، وقتی معادلی برای کلمات عربی نمی یافتند، کلمات مهجور باستانی را با الفاظ ساختگی به کار می بردند. سرانجام فرهنگستان در سال 1314.ش برای سامان دادن به این تغییرات تاسیس شد.»از آن زمان که شاهنشاهی باستانی کشور ما بر افتاد،قوم غالب برای در هم شکستن پر و بال و از میان بردن ایستادگی مردم ایران ، زبان ملی ما را بر انداخت و زبان خویش را جایگزین آن ساخت.(نجفی ،1378 : 141)
درکل باید گفت برداشت رضاشاه و نخبگان پیرامون او از نوسازی، کاملا با روح شرایط اقلیمی ایران بیگانه بود و به همین علت، در عمل با تضادها و تناقضهای عمیق روبرو شد. رضاشاه، روح نوسازی را که بر کاستن از استبداد و خودکامگی و به رسمیت شناختن حقوق مردم مبتنی بود، درک نکرده بود و اصولا از نوسازی، برداشتی سطحی نگر داشت و ازاین رو صرفا به الگوگیری از ظواهر جوامع اروپایی، اکتفا می کرد. این برداشت در عمل با سنت گرایی حاکم بر جامعه ایران، به ویژه، عقاید مذهبی مردم و علمای دین در تضاد عمیق قرار داشت و طبعا واکنش مخالفت آمیز بسیاری از علما را برانگیخت؛ چنانکه مخالفت علما، شاخص تضاد تجدد و نوسازی با سنتهای دینی تلقی می شد.
ازسوی دیگر اقدامات تجددگرایانه رضاخان باعث گردید شکافهای اجتماعی و اقتصادی عمیق تری در جامعه ایجاد شوند. عواملی چون شهرنشینی و شکل گیری بورژوازی تجاری، ظهور کارمندان ارشد اداری و افسران عالی رتبه که حامل ارزشهای جدید بودند، در بروز این مساله، تاثیر عمده داشتند. همچنین سیاستهای تحمیلی رضاشاه، در تخته قاپوکردن (اسکان عشایر) به نتایج دلخواه منتهی نشد و نتوانست از شکافهای قومی کشور و قدرت نیروهای گریز از مرکز بکاهد. در مجموع می توان گفت رضاشاه نتوانست با ترکیب عناصر فرهنگ ملی، دینی و غربی، هویت ملی جدیدی را خلق کند که درنهایت به تعدیل شکاف و گسستهای مختلف اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی منجر شود، بلکه با برداشتی ظاهری و سطحی از نوسازی، افراط در ملی گرایی باستان گرایانه، ستیز کینه توزانه با مذهب و حاملان آن و نیز سرکوب گروههای قومی مختلف، اسباب عمیق تر شدن این شکافها را در درون جامعه ایران فراهم کرد. ( زهیری ،همان :145)
بنابراین‌از زمان‌رضاشاه‌به‌بعد شاهد شکل‌گیری‌طرح‌هویتی‌جدیدی‌هستیم‌که‌به‌عظمت‌گذشته‌ایران‌و باستان‌گرایی‌اصرار می‌ورزد و اسلام‌و اسلام‌گرایی ‌را عامل‌عقب‌افتادگی‌کشور ایران‌معرفی‌می‌کند. درواقع‌نوعی‌دین‌زدایی‌و دین‌ستیزی ‌از زمان‌رضاشاه‌باب‌شد و استمرار یافت‌. این‌در حالی‌است‌که‌عناصر مذهبی‌، به‌خصوص‌عناصر شیعی‌، آن‌چنان‌در تار و پود فرهنگ‌ایران‌جا گرفته‌که‌وقتی‌در معرض‌تهدید قرار گیرد، از خود مقاومت‌نشان‌می‌دهد. درواقع‌نقطه‌ضعف‌گفتمان ‌رضاخان‌برای‌هویت‌ایرانی‌تأکید زیاد بر روی‌باستان‌گرایی‌و بی‌اعتنایی‌به‌عناصرهویتی‌دیگری‌بود که‌می‌توانست‌به‌نحو احسن‌برای‌ایجاد یک‌هویت‌ملی‌بازشناسی ‌و بازترکیب‌شود.
در صفحات پیش اصلاحات و نوسازی فرهنگی رضاشاه را بر سه محور ناسیونالیسم ، باستان گرایی ، و تجدد گرایی مطرح کردیم . اما حال بهتر است بگوییم نوسازی فرهنگی رضاشاه بر سه محور ناسیونالیسم باستان گرا ، تجددگرایی و مذهب زدایی می چرخید .
با استقرار و تثبیت سلطنت پهلوی شاه به یاری تجددگرایان ــ که به قول “جان فوران”، سومین رکن سلطنت بودند . ( فوران ، 1377: 133) توانست فرایند نوسازی را در کشور به اجرا درآورد و بسیاری از نهادهای اجتماعی و سیاسی را دگرگون سازد. تا پیش از تاسیس سلسله پهلوی، نهادها و تاسیسات حقوقی و قضایی و نیز نهادهای مربوط به آموزش، تعلیم، تربیت، اسناد و املاک، عمدتا در اختیار روحانیت بودند. علاوه براین، بخش قابل توجهی از امور خصوصی و اجتماعی مردم به دلیل فقدان قانون و سیستم کارآمد اجتماعی، توسط روحانیون و در چارچوب قوانین شرع و فقه اسلامی اداره می شد. پادشاه نیز به عنوان «ظل الله» مشروعیت خود را از نهاد مذهب می گرفت و اساسا نوعی توازن قدرت میان مذهب و حکومت برقرار بود. روحانیت شیعه به عنوان حاملان دین، با برخورداری از قدرت فتوا و نفوذ اجتماعی قابل توجهی که داشتند، توانسته بودند در طول تاریخ، براساس قوانین شرع، به نوعی بر زندگی مردم و نیز بر روابط آنها با حکومت نظارت داشته باشند و دراین میان کم وبیش به عنوان نیروی بازدارنده و توازن بخش، عمل می کردند؛(کاظمی ، 1376: 99). چنانکه در صورت ابراز مخالفت و مقاومت از سوی آنان در مقابل سلطه و نفوذ فرهنگی غرب، حاکمان و استعمارگران ناگزیر می شدند دیدگاه روحانیت را نیز مورد توجه قرار دهند.

دسته‌ها: داغ ترین ها