دانلود پایان نامه

1-3- بررسی تاریخی سفیدجامگان
بر اساس آنچه مورّخان آوردهاند، مقنع قیام خود را با ادعای الوهیت آغاز نمود. وی پس از اینکه شماری از مردم را گرد خویش فرا خواند، خود را خدای آنان و خدای تمام جهانیان معرفی کرد که در ادوار مختلف به صورتهای مختلف درآمده است. وی خطاب به مردم میگفت ابتدا خود را به صورت آدم آفریده، سپس به صورت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمّد، ابومسلم و اکنون به صورت مقنع. او ادعا میکرد که قدرت و توانایی آن را دارد که به هر شکلی که میخواهد، درآید. او همچنین وعده میداد که پیروان خود را به بهشت میبرد، غیب میداند و قادر است مردگان را زنده کند.
سخنان و دعاوی مقنع در میان مردم دهان به دهان گشت و نامش زبانزد خاصّ و عام شد. بر اساس آنچه مورّخان آوردهاند، گمراهان، جاهلان و فرومایگان، دعاوی باطل او را پذیرفته، دعوت او را اجابت کردند و به او گرویدند. مقنع که زیرکانه و هدفمند عمل میکرد، برای افزودن به شمار هوادارانش، دست به تبلیغات دامنهداری زد. از این رو، نامههایی به سرزمینهای اطراف نوشت و مردم را به سوی خود فرا خواند.
علاوه بر این، داعیانی به سرزمینهای مختلف اعزام کرد. یکی از این داعیان، فردی به نام عبداللهبنعمرو بود که راهی ماوراءالنّهر شد و اهالی آنجا را به جنبش مقنّع فرا خواند. اهالی منطقه سوبَخْ اولین کسانی بودند که دعوت او را پذیرفتند و به او گرویدند. وی پس از این موفقیت به تدریج توانست عده زیادی از اهالی بخارا، سغد، کِشّ و نَخْشَبْ را به فرقه سفیدجامگان درآورد. آنان دست به چپاول، غارت، قتل و خونریزی زده، آرامش و امنیت را از مردم سلب کردند و مایه ترس و بیم آنان شدند.
با نفوذ گسترده سخنان مقنّع در میان مردم و افزایش شمار هواردان او، موجی از ناآرامی مرو را فراگرفت. مهدی به محض اطّلاع از این واقعه، درصدد مقابله با او درآمد و سپاهی را به فرماندهی حُمَیْدبنقحطبه به دفع او گسیل داشت، اما مقنّع به محض آگاه شدن از این خبر متواری شد و درصدد برآمد که از خراسان که دیگر جای امنی برای او نبود، بگریزد و به ماوراءالنّهر- که هواداران او بسیار و منطقهای بود که مأموران عبّاسی نفوذ کمتری در آن داشتند- حرکت کند. حُمَیْدبنقحطبه که درصدد بود به هر شیوه ممکن او را دستگیر کند، برای دستگیری و ممانعت از خروج وی از مرو، سپاهیان خود را در کرانههای آمودریا مستقر و آنجا را تحت مراقبت و نگهبانی شدید قرار داد، اما این راهکار مثمرثمر نبود و مقنّع توانست به همراه جمعی از یارانش از آمودریا بگذرد و وارد ماوراءالنّهر شود.
با ورود مقنع به ماوراءالنّهر شورش وی وارد مرحله جدیدی گشت. او پس از ورود به آنجا در قلعهای از توابع کش که از آن به نامهای مختلف سنام، سام و سیام یاد شده، سکنی گزید و هوادارانش در دو قلعه سیام و سنجرده گرد آمدند. به تدریج سفیدجامگان بخارا، سغد و سایر نواحی- که پیش از این توسط داعی وی، عبداللهبنعمرو به سفیدجامگان پیوسته بودند- به او پیوستند و وی با حلال شمردن خون و مال مسلمانان، عده زیادی از ترکان را نیز با خود همراه نمود. با این اتّحاد، راه او برای تسلط بیشتر به مناطق اطراف هموار گردید و بدین ترتیب، دیری نپایید که به دلیل برخورداری از پایگاه مردمی گسترده، موفق شد قلعه نواکَث و منطقه سنجرده از توابع بخارا را تصرف و آنان را به منطقه تحت نفوذ خود ضمیمه کند.
حملات سفیدجامگان به مردم بیدفاع همچنان ادامه داشت. اقدام آنان در کشتار زیاد و کسب قدرت روزافزون تا حدّی بود که مورّخان گفتهاند نزدیک بود دین اسلام نابود و دین مقنّع تمام جهان را تحت سیطره خویش بگیرد. اقدامات آنان باعث تشویش و نگرانی مهدی، خلیفۀ عباسی شد و وی برای سرکوب کردن آنان، چندین سپاه به منطقه تحت اشغال ایشان روانه کرد، اما در جنگهایی که بین آنان صورت میگرفت، سفیدجامگان پیروز میدان بودند. با گذشت زمان، شورش سفیدجامگان گسترش بیشتری یافت. آنان کاروان‌ها و روستاها را غارت کرده و زنان و فرزندان مسلمان را اسیر گرفته و می‌کشتند. پس از مدتی ده بَمِجْکَثْ از توابع بخارا را نیز مورد حمله و غارت قرار داده، مؤذّن و نمازگزاران همراه او را از دم تیغ گذراندند و اهل آن ده را قتلعام نمودند.
با ادامه این جنگ و گریزها، مردم که در برابر آنان خلع سلاح بودند، نه نیرویی برای دفاع داشتند و نه توانی برای ادامه این وضعیت اسفناک، به والی بخارا، حسینبنمُعاذ، پناه برده و از او درخواست یاری کرده و خواهان برخورد جدی با سفیدجامگان شدند. در نتیجه، حسینبنمُعاذ در رأس سپاهی بزرگ با همکاری سپاهی با فرماندهی قاضی بخارا که مردم داوطلبانه در آن شرکت کرده بودند، راهی جنگ با سفیدجامگان شدند. اینبار در جنگ شدیدی که بین آنان درگرفت، سفیدجامگان شکست خوردند، 700 نفر از آنان کشته و باقیماندگان خواستار صلح شدند. در پیمانی که بین آنان منعقد شد، سفیدجامگان ملزم شدند جان و مال مسلمانان را در مخاطره قرار ندهند و به غارت و کشتار بیرحمانه خود خاتمه دهند. بنابراین موقتاً جنگ متوقف گردید، امّا هنوز مدت زمان زیادی از انعقاد این پیمان نگذشته بود که سفیدجامگان این توافقات را زیر پا گذاشته، از مفاد صلحنامه فاصله گرفتند و به اعمال خشونتآمیز خود بر ضد مسلمانان و مردم بیدفاع ادامه دادند.
در جنگ دیگری که با همکاری حسینبنمُعاذ والی بخارا و جبرئیلبنیحیی والی سمرقند روی داد، پس از سختیهای فراوان و جنگهای شبانه روز، سفیدجامگان بخارا بعد از چهار ماه شکست خوردند و عده زیادی از آنان کشته و بقیه متواری شدند.
برای انهدام کامل سفیدجامگان، مهدی سپاهی را به فرماندهی سعیدحرشی و دیگران به منطقه کِشّ اعزام نمود. اینبار سپاه اعزامی برای نابودی سفیدجامگانِ منطقه کشّ، سختتر عمل کرد. پس از جنگهایی که بین آنان صورت گرفت، سفیدجامگان شکست خورده، عقبنشینی کردند و در قلعه پناه گرفتند. سعیدحرشی نیروهای خود را در اطراف قلعه مستقر نمود و قلعه را محاصره نمود. محاصره قلعه طولانی شد و کار به جایی رسید که شمار زیادی از سفیدجامگان که خود را در مقابل مسلمانان ناتوان میدیدند و میدانستند که نبرد نظامی نتیجهای غیر از شکست برایشان نخواهد داشت، چارهای غیر از تسلیم برای خود ندیدند و تسلیم شدند. شمار تسلیمشدهها 30 هزار نفر گزارش شده است.
مقنّع و تعداد کمی از یارانش با ناامیدی همچنان به مقاومت بیهوده خود ادامه دادند. روزهای آخر زندگی پیامبر نقابدار خراسان فرا رسیده بود. سپاه مسلمین در خارج از قلعه هر لحظه جان او و یاران اندکش را تهدید میکرد. مقنع که دیگر امیدی برای نجات نداشت، بنا به روایتی، خود را در خمی از تیزاب، ادویه حارّه و یا تنوری گداخته افکند و به این شکل به زندگی خود پایان داد و بنا به روایتی دیگر، زنان و تمام کسانی که تا آخرین لحظه با او بودند، گرد خود فرا خواند و به همه آنان شرابی آمیخته به زهر داد و سپس خود نیز زهر نوشید. پس از مرگ مقنع، کنیزی که از نوشیدن شراب خودداری و تظاهر به مردن کرده بود، با امان خواستن از سپاه مسلمانان، در را به روی آنان گشود و مسلمانان وارد قلعه شدند. به این ترتیب، قیام مقنّع پس از 14 سال به پایان رسید. منابع پایان شورش او را به اختلاف بین سالهای 163 تا 169 ه.ق. ذکر کردهاند.
با مرگ مقنّع به شورش سفیدجامگان پایان داده شد، اما هوادارانش سالها پس از مرگش، در ماوراءالنّهر، در نواحی کشّ، نَخْشَبْ، چاچ، روستاهای بخارا، سغد، سمرقند و کوهستان ایلاق باقی ماندند و با تظاهر به اسلام، اعتقادات باطنی خود را از دیگران پنهان میکردند. علاوه بر این، در کتاب أحسنالتقاسیم که در 375 ه.ق. تألیف شده، از وجود اقوامی در روستاهای سمرقند که به بیضالثیاب معروفند، سخن رفته است. سفیدجامگان سالها پس از این نیز در شورشهایی که در زمان مأمون (198-218) خلیفه عباسی، شکل گرفت، شرکت کردند. به علاوه، بنا بر شواهد تاریخی، در اوایل قرن 7 ه.ق. در ماوراءالنّهر عدهای از سفیدجامگان زندگی میکردند که به دهقانی و کشاورزی روی آورده و اعتقادات خود را مخفی میکردند. در روزگار سلطان ملکشاه سلجوقی (465-485) نیز شخصی به نام محمود با ترکیب اصول سفیدجامگان، خرّمدینان و مسلمانان، مردم را به سوی خود فرا میخواند. وی ادعا داشت که انساب عرب را میداند و با این ادعای کذب، به مردم نسبنامههایی میداد که آنان را به خاندان پیامبر منسوب میکرد و به این شکل، به آنان وعده بهشت داده و با گرفتن مبالغی از آنان، بهشت را به آنان میفروخت. بر اساس آخرین گزارشی که از سفیدجامگان داریم، آنان تا عهد مغول، در خراسان حضور داشتند.
1-4- هدف سفیدجامگان
بنا به نظر برخی از محققان، قیام مقنّع، قیامی با هدف خونخواهی ابومسلم بوده است. طبق این نظر، سفیدجامگان در واقع طرفداران ابومسلم بودهاند که مدتی پس از قتل وی، بر ضد دستگاه خلافت شورش کردند. بنا به نظری دیگر، مقنّع دین اسلام را قبول نداشت و ضمن مخالفت با آن، درصدد بود قدرت را از دست اعراب مسلمان خارج کند.
همانطور که پیش از این ذکر شد، مقنّع مدتی در دیوان ابومسلم به کاتبی مشغول بود و پس از قتل وی به فرقه رزامیّه که به امامت و الوهیت ابومسلم معتقد بودند، گرایش یافت، این مسئله به وضوح ارتباط بین او و ابومسلم را نشان میدهد، شاید همین ارتباط و آشنایی او با ابومسلم، به او انگیزه داد تا بر ضد دستگاه خلافت شورش کند، هر چند در این مورد احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن این است که مقنع دعوی خونخواهی ابومسلم را فقط دستاویزی برای جلب پیروان او به جنبش خود قرار داده باشد. این احتمال از آنجا تقویت میشود که مقنع خود را با اهداف ابومسلم هماهنگ کرده بود؛ برای نمونه، همانطور که ابومسلم طبق وعدهای که به پیروانش داده بود، انتقام یحییبنزید را از قاتلینش گرفت، مقنّع نیز انتقام خون یحیی را در برنامه خود قرار داد. این موضوع بیانگر این است که مقنع با نزدیک کردن اهداف خود با اهداف ابومسلم، قصد داشت توجه یاران او را به خود جلب کند. علاوه بر این، مقنع برای جلب پیروان ابومسلم، ادعا کرد که ابومسلم خداست و روح او به وی منتقل شده است. نکته دیگری که صحت این نظر را اثبات میکند، این است که مقنع در مرو که یکی از شهرهای خراسان بود، شورش نمود، این موضوع که پیش از او، ابومسلم نیز در خراسان شورش کرده بود و درصد زیادی از پیروان او نیز خراسانی بودهاند، میتوانست عامل مهمی برای طرح شعار خونخواهی ابومسلم، توسط مقنع باشد.
2- بررسی عقیدتی سفیدجامگان
برای روشن شدن عقاید سفیدجامگان لازم است کمی بیشتر به سفیدجامگان پرداخته شود و جایگاه آنان در بین منابع بررسی شود. شهرستانی فرقه سفیدجامگان را همان غلات شیعه میداند که در شهرهای گوناگون القاب متفاوتی به خود گرفتهاند. وی اظهار میدارد که غلات شیعه در هر شهر لقبی دارند و در ماوراءالنّهر مبیّضه خوانده میشوند. در سیاستنامه (تألیف 484 ه.ق) نیز آمده است که مبیّضه از القاب باطنیان در شام بوده است. علاوه بر این، منابع به اختلاف مبیّضه را از فرق مشبّهه، حلولیه، باطنیه و ابومسلمیه دانستهاند.
بنا به نظر برخی از محققان، سفیدجامگان در عقایدشان از عقاید غلات شیعه تأثیر گرفتهاند.
بر اساس این شواهد و سایر اعتقاداتی که سفیدجامگان دارند، سفیدجامگان فرقهای اسلامی محسوب نمیشوند. قرار دادن آنان در زیر مجموعه غلات شیعه، باطنیان و مشبّهه که در منابع فرقه شناسی، فرقههایی خارج از اسلام هستند، به وضوح این امر را ثابت میکند. با این حال، برخی از قرائن به حضور مسلمانان در بین پیروان مقنّع دلالت دارند. مقنّع در توجیه سخن خود مبنی بر اینکه کسی قادر نیست او را ببیند، واقعه موسی (ع) و درخواست او از خداوند را یادآور میشود. علاوه بر این، در شرح بقایای سفیدجامگان گفته شده که آنان به فرزندان خود قرآن میآموزند و مساجدی برای خود ساختهاند. هر چند این احتمال وجود دارد که مسلمانان نیز از هواداران مقنّع بوده باشند، اما ظاهراً پس از گرایش به سفیدجامگان اعتقادات اسلامی خود را زیر پا گذاشتهاند؛ چرا که برخی از عقاید سفیدجامگان آشکارا با دین اسلام مغایرت دارد. آنان به نماز، روزه و غسل جنابت پایبند نیستند؛ زنا، گوشت خوک و مردار را حلال میدانند؛ به قتل و کشتار مخالفان خود میپردازند و به تناسخ ارواح قائلند. علاوه بر این، برخی منابع این فرقه را فرقهای میدانند که با تظاهر به اسلام مسلمانان را به خود جلب کرده و سپس گمراهشان میکنند. از این نظر، آنان خارج از اسلام قرار دارند که باید آنان را به توبه فراخواند و درصورتی که توبه نکنند قتل آنان و غارت اموالشان جایز است.
3- انعکاس باورهای ایران باستان در اندیشههای سفیدجامگان و بنیانگذار آن
در بین عقاید سفیدجامگان و رهبر آنان مقنع، رد پای برخی از عقاید ایران باستان را میتوان یافت. وجود شباهت در برخی از عقاید سفیدجامگان با عقاید موجود در ادیان ایران باستان، ما را متقاعد میسازد که سفیدجامگان – به خصوص رهبر آنان- متأثر از اندیشههای ایرانی و هندوایرانی بودهاند. مقنع در برخی از موارد از نظر شخصیتی به پادشاهان هندوایرانی و پادشاهان ایران باستان نزدیک شده است. علاوه بر این، وی در برخی از موارد، به خدای مهر شبیه شده است. صرفنظر از چگونگی و نحوۀ این تأثیر، اکنون به بیان این باورها در اندیشههای سفیدجامگان و معادل آن در اعتقادات ایران باستان خواهیم پرداخت:
3-1- درخشش صورت مقنّع
مقنع ادعا داشت صورتش نورانی است، و به همین دلیل به صورت خود نقاب میزد. اگرچه برخی از مورّخان علّت استفاده مداوم از این نقاب را زشترویی، زخمی بودن صورت، زخمی بودن چشم و یا کور بودن یکی از چشمان او ذکر کردهاند، اما دلیلی که خود وی برای استفاده از این نقاب ذکر میکرد به این عمل او وجهه دینی میداد. او میگفت از آنجا که بندگانش نمیتوانند چهره نورانی او را ببینند، مجبور است از نقاب استفاده کند. در روایت دیگری، مقنع خطاب به هواداران خود گفت که به دلیل نورانی بودنش کسی نمیتواند وی را ببینند.
برای روشن شدن ارتباط بین این باور مقنع و باورهای ایرانی بررسی افسانه مربوط به «جم» – که نخستین شاه در سنت هندوایرانی محسوب میشود- راهگشا است. جم پادشاهی بود که بر هفت کشور پادشاهی میکرد و در زمان پادشاهی او بیماری، مرگ، گرما، سرما و پیری وجود نداشت و وی بر همه کس و همه چیز چیره و مسلط بود (یسنا9: 5). علاوه بر این، او مقدس و ملکوتی بوده و از سوی خدا فرستاده شده بود (وندیداد، فرگرد دوم)؛ فرّه پادشاهی داشت و از همین رو در اوستا با لقب فرهمندترین مردمان آمده است (یسنا 9: 4؛ زامیادیشت: 31-38).
برخی از محققان، ریشه کلمه فرّ را در سانسکریت Svar و در اوستا Hvar یا هوروخر، به معنی خورشید دانستهاند. بنا به این نظر، کلمه خوارنه نیز که در برخی از قسمتهای اوستا آمده، به درخشان، نیکبخت و سعادتمند تعبیر میشود. علاوه بر این، نام جم در اوستا با خورشید و درخشش همراه است و در اوستا دو صفت اصلی دارد: Xšaēta به معنای درخشان و Hvarə-darəsa به معنای خورشیددیدار. در برخی منابع نیز آمده است که نام جمشید ترکیبی است از جم و شید؛ معنای لغوی شید، روشنیبخش است و به دلیل نورانی بودن جمشید، این نام به وی اطلاق شده است. شبیه همین ویژگی را مهر دارد. در مهریشت آمده است که مهر همانند ماه نورانی است (34: 142)؛ در جایی دیگر نیز آمده است که چهره مهر همانند ستاره میدرخشد (34: 143) و او آراسته به زیورهای زرین است (4: 13). علاوه بر این، در تصویری که از مهر در طاق بستان حک شده، سر او را هالهای از نور فرا گرفته است. در سنت هندویی نیز بر اساس آنچه در مهابهارت آمده است، علاوه بر جمشید، پادشاهان هندی نیز مانند خورشید میدرخشیدند و طبیعتی آتشین داشتند (جلد اول، دفتر اول، ص49، 68 و 88).
با مطالعه آثار مربوط به دوره ساسانی درمییابیم که پادشاهان ایرانی نیز سعی میکردند نورانی باشند و برای نورانی نشان دادن خود اعمال خاصی را انجام میدادند. به عنوان مثال، تاج خود را به انواع جواهر و مروارید مزین میکردند و به موهای خود گوهرها و زمرّدهایی میبستند. شعاع نوری که از وجود این جواهرات از تاج و موهای پادشاه ساطع میشد، چشم بیننده را خیره میکرد و توان دیدن پادشاه را از بیننده میگرفت. گاهی اوقات تاج پادشاه را آن چنان با زر، سیم، مروارید، یاقوت و زمرّد مزیّن میکردند که وزن آن به دهها کیلو میرسید و چون سر پادشاه توان نگهداشتن آن را نداشت، تاج را با استفاده از زنجیر نازکی از سقف بر بالای سر پادشاه آویزان میکردند. این عمل چنان با ظرافت انجام میگرفت که اشخاصی که به ملاقات پادشاه میرفتند متوجه آن زنجیر نمیشدند و گمان میکردند که تاج واقعاً بر سر پادشاه قرار دارد.

دسته‌ها: داغ ترین ها