دانلود پایان نامه

بهرام پاسخ می دهد:
“بله درست است که مادر جای بخصوصی در کار من دارد.به دلیل اینکه من همیشه فکر می کردم که میان نسل گذشته و نسل بعدی بین آنچه به پدران و پسران معروف شده است،تضادی هست…اما مادر که یک موجود سخت عاطفی است و بچه اش را در هر شرایطی دوست می دارد و او را در هر طرز فکری و موقعیتی قبول دارد،آخرین پناهگاه فرزند است…بنابراین قهرمانان من که اغلب آن ها آدم های بی پناهی هستند و در جای دیگر درک نشده و پناه داده نشده اند،این آخرین امید را برای خودشان نگه داشته اند”(روزنامه ی آیندگان،5شنبه مورّخ 28/3/1349 :ص8)
وقتی جهان سلطان در 15 خرداد 1362 زندگی را وداع گفت،بهرام نیز به تعبیر خود”آخرین پناه”زندگی اش را از دست داد.پس از مرگ مادر ساعت عمر او هم شمارش معکوس را آغاز کرد و به واقع یک سال و چند ماه بیشتر نتوانست طاقت بیاورد.
شامگاه دوازدهم آذر1363حدود ساعت نه و نیم شب بهرام به منزل آمد.دخترها خواب بودند و خواهر بهرام،دکتر ایران صادقی،تازه به بستر رفته بود.بهرام برای صرف شام به آشپزخانه رفت.حین صرف شام با همسرش مشغول صحبت بود که ناگهان کلامش قطع شد.دستی که قاشق در آن بود،در فاصله ی زمین و دهان،در هوا خشک شد و در همان حال خود گویی به خواب رفت.همسرش چند لحظه ای هاج و واج نگاهش کرد و وقتی به او دست زد مانند کودکی بر زمین افتاد.با ماشین همسایه ی روبرواو را به بیمارستان بردند.در بیمارستان معلوم شد بهرام به دلیل ایست قلبی در منزل تمام کرده بود.
و بدین ترتیب دفتر زندگی بهرام صادقی بسته شد.وی در خانه ای معمولی حوالی خیابان جیحون سر بر زمین گذاشت،خانه ای که متعلق به خودش نبود.
زمانی بسیاری از صاحب نظران ادبیات این مملکت چشم امیدشان به سوی این جوان محجوب نجف آبادی بود،بلکه شاید او این طلسم را بشکند و صدای ادبیات داستانی ایران را به گوش جهان برساند.به راستی که بهرام اگر خود می خواست با بهترین های جهان فاصله ای نداشت.به هر حال او در ادبیات داستانی ایران چهره ای جاودانه است.او با همان تعداد اندک داستان هایش نشان داد برای ماندگار بودن به یک ویترین کتاب های رنگارنگ احتیاجی نیست.
1-4-8اندوهیاد بهرام صادقی
“در آسمان گنبد هشتم “
ما ماه«ماهتابی»هم
در کنار هم
الیاس و خضر آمده بر پشت موجباد
در ساحل شبانه ی گهگاه من،همیشه او
-او
که خسته بود
بهرام گور گنبد هشتم
«صهبا»ی بی فروغ
بی چشم های رندی و بی گوشه های طنز
بی شعر،بی سخن
بی قصّه های شفاهی هرروزه،
بی دروغ.
ما در میان آینه بودیم
از سال های خاطره
یک عمر می گذشت
او در کنار تیشه ی کلک شکسته بود

دسته‌ها: داغ ترین ها