نویسندگان

شاید حق با نویسندگان جراید و مجلات مرکز باشد،شاید هم این کار وظیفه ی آن ها باشد…»(ص،1380: 229)
2-1-9-3-2 تطبیق داستان کلاف سردرگم بر اساس نظریه ی لباو
( چکیده: در پنج سطر اول داستان می خوانیم:
«-آهان!کمی سرتان را بالا بگیرید.ابروهایتان را از هم باز کنید.بخندید.چشمتان به دوربین باشد.تا سه می شمارم.مواظب باشید حرکت نکنید و الا عکستان بد از آب درمی آید.حاضر!یک،دو،سه…دو شب بعد از پله های عکاسخانه بالا می رفت که عکسش را بگیرد.قبضی را که عکاس داده بود در دستش می فشرد».(ص،1380: 29)در همین چند جمله خواننده تشخیص می دهد که ماجرا در مورد مردی است که به عکاسی می رود و عکس می گیرد و سپس در طول داستان متوجه می شود که این مشتری عکاس باشی، چندروز بعد برای تحویل گرفتن عکس هایش به عکاسی مراجعه می کند و اتفاقاتی که در عکاسی می افتد،داستان را به وجود می آورد.
( جهت گیری: در همان سطوری که در بالا ذکر شد،روشن می شود که فضای داستان یک عکاس خانه است.زمان داستان دقیقاً مشخص نیست،اما دو روز بعد از گرفتن عکس هاست.در این داستان نیز زمان،بارها در طول داستان اعلام می گردد:«پس فردا شب حاضره…ساعت هشت».(ص،1380: 29) «در را باز نکرده ساعت را دید،از هشت گذشته بود».(همان) «پس از یک ربع عکاس آمد».(ص،1380: 30)و…
( رخدادها:
– گرفتن عکس.
– «دو شب بعد از پله های عکاسخانه بالا می رفت که عکسش را بگیرد».(ص،1380: 29)
– عکاس می گوید:«پس فرداشب حاضره…ساعت هشت».(همان)
– مراجعه ی مجدد مرد مشتری به عکاسخانه.
– تأخیر عکاس.
– آمدن عکاس و آوردن عکس ها.
– «او دستش را دراز کرد و عکس ها را گرفت،کمی نگاه کرد و بعد:
٭اینها نیست.اشتباه کرده اید.
٭چطور؟فرمودید…
٭اشتباه کرده اید.من سبیل ندارم،این عکس ها سبیل داره…از آن گذشته من کلاه سرم نمی گذارم». (ص،1380: 31)
– جست و جوی عکاس برای یافتن عکس مرد.
– پیداکردن سه عکس شبیه به مرد که مرد می گوید:”این ها عکس من نیست”.
– عصبی شدن مرد مشتری به خاطر عدم توانایی در تشخیص صورت خود از میان عکس ها.
– بیرون آمدن مرد از عکاسخانه و حیرت عکاس از ناتوانی مرد در شناخت عکس خودش.
– مراجعه ی مرد مشتری به عکاسخانه ی روبرو.
( ارزیابی: در همان عنوان داستان”کلاف سردرگم”تا حدودی پیام داستان به خواننده منتقل می شود:”فردی هویت و چهره ی واقعی خود را گم کرده و نمی تواند آن را در بین چهره های متعددی که به آن شباهت دارند اما هیچ کدام خود آن نیستند تشخیص دهد”.این محتوا و ارزیابی را صادقی،در صفحه ی دوم داستانش گنجانده:
« عکاس از کارگاهش عکس ها را آورد:
٭ببینم همینه؟بعله،خودشه.
او دستش را دراز کرد و عکس ها را گرفت،کمی نگاه کرد و بعد:

]]>